تبليغاتX
وقتی تمام جسمم دست میشود!

چیه؟

از تار عنکبوت زدن هم رد کرده؟ کپک زد وبلاگم؟

واسه تنوع خوبه که !

دیر اومدم ولی با خبر دست اول اومدم

خبر عروســــــــــی ..

دیگه کم کم دارم غزل خداحافظی رو میخونم ..با  شهر و دیار و خانواده

آهااااااان تاریخ رو نگفتم که ..حواس واسه آدم نمیذارید ..۲۶ تیر = ۱۳ رجب= یازدهمین ماهگرد عقد !

الان هم تقریبا هر روز با مامان تو بازارا و مغازه ها پلاسیم

واقعا کار سختیه .خیـــــــــــلی سخت تر از اونی که فکر میکردم

میگم برو بچس اصفهونی ..شما چرا جهیزیه توپس میدین به دختراتون؟آخه این چه رسمیه؟ آخه چرا و چگونه ؟ !

حالم خوب نیست دارم چرت و  پرت میگما

کمبود خواب دارم فراوووووون .. اوضاع شرکتمونم سرسام آور شده و من موندم که کی میتونم خلاص شم و برم پی زندگیم ..نمیذارن خب!

هنوز یه عالمه خرید داریم ..یه عالمه کااااااار

*از هیچ کدومتونم خبر ندارم متاسفانه .بیام اصفهان وقتم آزادتر میشه به نظرتون؟




لينك ثابت نوشته شده در 87/03/27 كي نوشت؟.::الهه::.


استاد وارد کلاس شد و ليوان آبي را که دستش بود، بالا گرفت تا همه ببينند.

 از شاگردان پرسيد كه به نظر شما وزن اين ليوان چه‌قدر است؟ شاگردان جواب دادند: «50 گرم، 100 گرم، يا 150 گرم.»

 استاد گفت: «من هم بدون وزن کردن، نمي‌دانم که وزن آن دقيقا چه‌قدر است،

اما سوال من اين است که، اگر اين ليوان چند دقيقه دستم باشد، چه اتفاقي

مي‌افتد؟» شاگردان جواب دادند: «هيچ اتفاقي نمي‌افتد.»

 استاد باز پرسيد: «حالا اگر يک ساعت اين ليوان را نگه دارم، چه مي‌شود؟» بچه‌ها جواب دادند، «دست‌تان درد مي‌گيرد.» پرسيد: «اگر يک روز

نگه دارم، چه مي‌شود؟»

 بچه‌ها گفتند: «عضلات‌تان به خاطر فشار زياد روي آن، بي‌حس مي‌شود و درد مي‌گيرد.» يکي از آن‌ها به شوخي گفت: «احتمالا بايد به بيمارستان برويد.»

استاد گفت: «چرا دست من بي‌حس مي‌شود؟ مگر در اين مدت، وزن اين ليوان تغيير کرده؟ چرا فشار آن، روي دستم بيشتر مي‌شود؟ حالا من بايد چه كار كنم؟»

بچه‌ها گيج شده بودند و نمي‌دانستند چه جوابي بدهند. بالاخره  يکي از آن‌ها گفت: «ليوان را زمين بگذاريد.»

استاد گفت: «دقيقا. اين همان کاري است که بايد انجام دهيد.

 ليوان را روي زمين بگذاريد. درست مثل مشکل‌هاي زندگي، اگر چند دقيقه آن‌ها را در ذهن‌تان نگه داريد، هيچ اتفاقي نمي‌افتد.

اگر يک ساعت به آن‌ها فکر کنيد، مغزتان درد مي‌گيرد و اگر مدت طولاني‌تري به آن‌ها فكر كنيد، کم کم شما را فلج مي‌کنند.»

فکر کردن به مشكل‌هاي زندگي مهم و لازم است، اما مهم تر آن است که در پايان هر روز، آن‌ها را زمين بگذاريد و بخوابيد.

به اين ترتيب ذهن‌تان در فشار قرار نمي‌گيرد و صبح مي‌توانيد با انرژي و روحيه کافي، از خواب بيدار شويد و هر مساله و مشکلي را حل كنيد.


سلام به بروبچز عزیـــــــــــــز

 

دیدار خوبی بودا   جای دوستانی که نبودند خالی ... کلی خوش خوشانمان شد !

کلی هممون از دلتنگی در اومدیم .. نه ؟

نخیـــــــــر اینا  توهم و رویایی بیش نبودند

همچنان در تلاشیم ..باور کنید

بعدشم دوست جون طیبه و فرزانه خانوم کنایه ها و جملات ایهام دار فراوانی نثار بنده نمودند

ولی ... باور کنید ما واقعا در تلاشیم

بعدشم اگه اومدنم به اصفهان قطعی میشد مطمئنا خیلی زود به همه اطلاع رسانی میکردم به شخصه !

منو دست کم نگیریددددددددد لفن

بدرود ..فعلا




لينك ثابت نوشته شده در 87/02/11 كي نوشت؟.::الهه::.


 

 اومدنم کنسل شـــــــــــــــــــــــــد

 

یکی از اقوام لطف نمودند و شب جمعه مهمونی دعوتمون کردن

ما زوج جوون هم حتما باید باشیم !

 




لينك ثابت نوشته شده در 87/02/02 كي نوشت؟.::الهه::.


 


ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:
>>
امیلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. "با عشق، خدا"
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم<<
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به اميلي گفت: "خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟"
اميلي جواب داد: "متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام"
مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: " آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد"
وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ،
"
با عشق ، خدا"


سلام علیکم جمیعا

خب همگی شاهد بودین که  قرار ۱۳ اردیبهشت را خود پیشنهاد دهنده لطف نموده و کنسل کردند   ..این هفته اصفهان افتخار پذیرایی از بنده نصیبش شده (شایدم بالعکس..بنده افتخار ...)

چه روزی؟ به احتمال خیلی زیاد چهارشنبه

و اما امروز : صبح با سمیرایی چتیدیم و ایشان اذعان نمودند که چهارشنبه وقت آزاد برای روئیت بنده دارند !

پس در همان بدو ورود من/ اینجانب و اونجانب بنده را ملاقات خواهیم نمود

و اما .. ساعت نزول بر پایتخت فرهنگی جهان اسلام  روز چهارشنبه به ایشان ابلاغ خواهد شد !

امروز چندی از عکسهای قندسابون و  امضا کنون و... و کارت جشنمان برای سمیرا خانوم سند شد و ایشان هیچ رونمایی به بنده عنایت نفرمودند ! 

ما نیز چیزی به روی خودمان نیاوردیم و گفتیم این نیز بگذرد

و اما غرض از گفتن این جریانات

اینجانب به احتمال بسی فراوان ساعت ۷ و نیم عصر چهارشنبه نزول میکنم به همان سرزمین مذکور

لذا میتوانم و خوشحال میشویم دوستان را در همان حواشی ملاقات کنیم و یا...صبح ۵ شنبه(و چه بهتر که همان صبح ۵ شنبه باشد ولا غیر ) هرکجا که دوستان عنایت نمایند و قرار بگذارند حاضر شویم (البته اگر برادر آقای همسر لطف نموده و الهه ء غریب و نا آشنا را به محل قرار برسانند)

در پایان از تمام دوستان هم دوره و خواننده این پست تشکر به عمل آورده و خواهشمند است تمام سعی خود را  در شکستن این طلسم به کار گیرند

بدرود ...




لينك ثابت نوشته شده در 87/02/01 كي نوشت؟.::الهه::.


دو پسر و دختر با یک دیگر مشاجره میکردند که کدامیک برتر هستند

پس مسیح به میان آنان هبوط کرد تا نکاتی را به ایشان بگوید:

دختر: ما برتریم

مسیح:آری شما برترید چون مادران نسل آینده هستید

پسر: ما بالاتریم

مسیح:آری چون بازوان توانمند آینده ساز شما هستید

دختر:پسران زورگویند

مسیح:در عوض حامیان خوبی هستند...پدر تان را بنگرید... و کسانی را که بخاطر وطن و نوامیس بخاک افتاده اند...

پسر:دختران باعث درگیری هستند

مسیح: خودخواهی باعث جنگ میشود...ممکن است بانویی نیز خودخواه باشد.

دختر:پسران کم خردند...

مسیح:بگویید آنها اهل گذشت هستند...بهتر است

پسر :دختران ضعیفه هستند...

مسیح:مگر نوزاد ظریف را نمی بینید...باید که پرستاری با احساس و ظریف داشته باشند...و این حکمت خداست

دختر:پسران بیشتر ارث میبرند..دختران کمتر

مسیح:آن کس که بیشتر میخورد باید بیشتر جواب دهد

پسر: دختران احساساتی هستند

مسیح:احساس ابزار رسیدن به واقعیت هاست...

دختر:پسران سلطه جو هستند

مسیح:همه باید که بر نفس خودکامه خویش سلطه یابند

پسر :دختران ناقص عقلند

مسیح:عقل در نگاه متوازن به حقایق نهفته است...هر کس افراط و تفریط نکند عقل دارد...خواه پسر باشد یا دختر...

بیان مسیح در رعایت توازن دیگر دلیلی برای مشاجره نگذاشته

بود...آن دو آرام شدند تا عروج مسیح را که از مادری پاک زاده شده بود  نظاره کنند


دوباره سلـــــــــــام به روی ماه همگی

آخرین نظر دست رنجه فرزانه خانومه گل و بلبله خودمه که ۱۳ اردیبهشت رو پیشنهاد داده/روز جمعه است/

قابل توجه اونایی که میگن من آخر هفته سرم شلوغه و نمیام و این حرفاااااا:

درسته ولی اگه  روزش از الان مشخص بشه خیلی راحت میتونم برنامه ریزی کنم  

فوقش دوتایی میاییم !         ---> 

یا شاید آقا بچه ها رو بذاریم پیش بچه ها بمونه یه وقت خرابکاری نکنن !

نــــــــــــه ...  اصلا شماها هم تا اون موقع آقا بچه ها دار بشین  و با آقا بچه هاتون بیایین تا آقا بچه های منم بیاد و... اونا هم حالی به حــــــولی و ..خلاصه تهنا نباشن بنده خداها

 

(چـــی گفــــــــتم !  .. خداییش منظورمو رسوندما )

* به هرحال ..من هنوزم همون الهه سابقم که همه جوره پـــــــــــــایه است !

(چهار پایه نه هاااااا)




لينك ثابت نوشته شده در 87/01/21 كي نوشت؟.::الهه::.


سلاااااام به همه دوست جونا

ببخشيد كه خيلي دير اومدم تبريك بگم

شلمنده

سال نو مباااااااااارك

براي همتون سالي سرشاراز موفقيت و شادي آرزومندم

من كه اوايل عيد در خوشي هاي عروسانه به سر ميبردم و تبريكها و آروزها و اسفندهاي فراواني  و... نوش جان نمودم

اما بعدش ... يعني روز هشتم عيد ... عمه ام به رحمت خدا رفت

اگه بدونين خونمون چه خبــــــــــــــــره (يعني خونه بابابزرگم اينا )

براي شادي روحش دعا كنيد ...

باز  ميام





لينك ثابت نوشته شده در 87/01/11 كي نوشت؟.::الهه::.